تبليغاتX
من و او ما هستيم و الان داريم 3نفر ميشيم

من و او ما هستيم و الان داريم 3نفر ميشيم

به اميد خدا، ما هميشه، ما خواهيم ماند

سلام .

توی این یک ماه همه اش خونه بودم حالم داره بهم میخوره از خونه و خونه و خونه ... اه چقدر روزهای مزخرفی دارم

رضا همه اش انتظار داره عین یه کلفت خوب توی خونه کار کنم و همه چیز رو وظیفه من میدونه ولی تنها وظیفه خودشو پول خرج کردن میدونه ! چقدر اینجا عذاب میکشم ... امروز قرار بود بعد بک ماه بریم خرید و بیرون و... ولی اقا بعد ناهار خوابید و ساعت 4 بیدار شد و گفت دیر هستش و شب هم دخترعموش مثلا شام دعوت کرده که اونم بخوره توی کله من و رضا ...  حالم داره بهم میخوره ...

خواب دیدم با مریم و ناصر مثل همیشه میرم بیرون ... چقدر برای اون روزها دلم تنگه ... دستی دستی خودمو انداختم توی زندان ... اینجا اوین هست شایدم بدتر از اوین ... باز اونی که توی زندان هست میدونه یه روز ازاد میشه ولی من کی؟؟؟؟ 

برگشته میگه: وظیفه من نیست تورو ببرم بیرون ... خودم هم نمیتونم جایی برم ... وای خدایا چقدر خودمو بدبخت کردم ... حیف این بچه که اسیر من و رضا میشه ... کاش این بچه نصیب کسی میشد که لایقش بودن نه من و نه رضا ...

حالم خرابه ... توی این شهر غربت هیچی ندارم کاش به زودی زود هم من بمیرم هم این بچه ... الهی امین

دوشنبه هجدهم بهمن 1389 | 16:57 | من و رضاي خوبم | |

عجب سخته باور کردن نبود بابا ...

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ،  کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر

باورم شد ،  این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم!

می برم او را که آورده مرا

پاس ایامی که پرورده مرا

می برم در خاک مدفونش کنم

از حساب خویش بیرونش کنم

راست میگویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

مثل من ده ها تن دیگر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظر تا بارشان خالی شود

نوبت نشخوار و نقالی شود

هر یکی  همصحبتی پیدا کند

صحبت از هر جا به جز اینجا کند

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر

دوشنبه یازدهم بهمن 1389 | 18:35 | من و رضاي خوبم | |

به نام خدا

سلام . تقریبا یک ماهی میشه چیزی ننوشتم ... از اول می نویسم

10 دی ماه رفتم تبریز

12 دی رفتم ازمایش چکاپ کامل جوابش موند برای ده روز بعدش که من هفته بعدش روز یکشنبه رفتم و جواب و گرفتم و همون روز هم بردمش دکتر و دکتر گفت همه چی خوبه فقط عفونت کلیه داری و قرص داد ... بعدش سونوگرافی NT نوشت و رفتم انجامش دادم و خدا روشکر سونوگرافیست گفت خوبه و نی نی کوچولو رو نشونم داد و گفت 13 هفته اش هست ...وای چقده ناز بود ...

20 دی رفتم ازمایش دابل مارک و جوابش موند برای 6 بهمن

22 دی ماه روز چهارشنبه هم رضا بهم خبر داد باباش فوت کرده و بامامان شال و کلاه کردیم و برگشتیم به همدان ...هیچی بدترین خبری بود که میتونستم بشنوم ... دلم نمیخواد زیاد در موردش بشنوم .اخه خیلی اذیتم میکنه . بگذریم عمو رضا هم برای مراسم ترحیم اومد و اینطوری شد که به قول رضا هم من یتیم شدم و هم رضا

و مامان هم 25 دی برگشت تبریز . قراره انشا الله هفته بعد با مری دوباره بیان اینجا ... اخ جون

نی نی کوچولو هم خوبه ... ضمنا جواب ازمایش دابل مارک هم خوب بوده و خدا روشکر مشکلی نبود

رضا تو راه همدان هست و داره میاد برم شام درست کنم !!!!

فعلا یا علی

یکشنبه دهم بهمن 1389 | 17:36 | من و رضاي خوبم | |

امروز سالگرد بابا بود 9 دی .... چقدر زمان زود میگذره دوسال گذشت و من همچنان جای خالی بابا رو حس میکنم و نمیتونم با هیچ چیزی پرش کنم از وقتی هم که از تبریز دور شدم بیشتر دلتنگش میشم ... وقتی رضا پیشم هست دوست ندارم بیشتر به این موضوع فک کنم ولی ... راستی بابا , دامادت هم شبیه خودت هست بخصوص در بعضی چیزها ... چشاش شبیه چشمای تو هست برای همین عاشق چشمای رضا هستم ...

خدایا بابا اومد پیشت ولی مامان و برام حفظ کن و رضا و مری و علی و ناصر رو ... توان ازدست دادن هیچ کدومشون و ندارم .. خدایا حافظشون باش

چقدر دلم برات تنگ شده ... 

×××××××××××××××××××××××××××

پدر بخند

تاگل رویا از لبانت بچینم

پدر بگو

که طنین صدایت

اوای خوش بهارست

دستان گرمت

نوازش اب برسنگ

بخوان

که بلبلان مست صدایت

چشمه ها

مست نگاهت

درخت ها

مست وجودت

ریشه ها در خاک کردند

پنجشنبه نهم دی 1389 | 16:51 | من و رضاي خوبم | |

به نام او

سلام ... نمیدونم چرا بدجوری دلم برای رضا تنگ شده . دوروز بود خونه بود اخه زمان مدرسه ها هستش و مدرسه ها هم تعطیل هست و امروز هم رفت برای مراقب امتحان .... کاش رضا خونه بود نمیدونم چرا دلم براش بدجوری تنگیده ...

بلاخره به مامان رضا گفتم حامله ام ولی دریغ از یک لبخند و تبریک و ذوق و شوق ... عجب ادمای بی ذوقی هستن نکنه برای من بی ذوق تشریف دارن خیلی بهم برخورد وقتی تبریک نگفت و نپرسید چند ماهش هست ...!!!! به رضا گفتم : مامانت انگاری خبری شنیده که هیچ خبر مهمی نبوده .... ادمای بی ذوق ... خورد توی ذوقم

کوچولوی ما طبق حسابمون 19 تیر دنیا میاد وای چقده دلم میخواد ببینمش ... چقده منتظر اومدنش هستم ... جدی جدی دارم مامانی میشم و دلم میخواد زودی نی نی رو بغلم کنم ....

دیشب به رضا میگم : سال بعد این موقع اگه خدا بخواد یه بچه 5-6 ماهه رو به روت نشسته و داره بهت میخنده ....(دی)

دارم میرم تبریز برای ازمایش چکاپ و ازمایش دابل مارک و... توی همدان ازمایش دابل مارک نبود برای همین تا چند روز دیگه راهی تبریز هستم ... تا بعد ببینم چی میشه ...

پنجشنبه نهم دی 1389 | 9:17 | من و رضاي خوبم | |

به نام او

سلام ... ني ني كوچولوي من ، الان بابا توي راه هست كه بياد و تو نازي رو ببينه .. امروز عصر رفتم دكتر و گفت كه خوب رشد كردي و براي اطمينان بيشتر يه ازمايش و سونوگرافي براي 6 دي نوشت اخي الهي قربونت بشم ... امروز خاله مهديه ات مي پرسيد دوست دارم تو پسر بشي يا دختر ولي من فقط گفتم تو سالم باشي كافيه ...

ني ني كوچولوي من ، فردا تاسوعا هستش و چقدر هواي محرم توي تبريز كاملا مشهود هست و منم ياد بچگي ام افتادم اخه وقتي من و خاله مري كوچولو بوديم بابايي مون مارو ميبرد شاه حسين و دسته و ماهم كلي خسته ميشديم و به بابايي ميگفتيم ما رو برگردون ... يادش بخير چقدر اونوقتها كوچولو موچولو بوديم البته نه به كوچولويي تو ...

امروز براي تو كلي چيز گرفتم به فكر سيسموني و وسائل ديگه ات هم هستم بايد بابايي اومد باهاش حرف بزنم تا ببينيم كي بريم واسه ات وسائل بگيريم. هنوز طرف بابات نميدونين و بهشون نگفتم و قرارم نيست بگم تا وقتي كه خودشون شك كنن ... اخه دوست ندارم بفهمن دست خودم هم نيست ... هرچند بابايي ات يكي يه دونه پسر هست واسشون ولي خب ماماني دوست نداره پيش همه جار بيفته كه تو  هفت ماه بعد قرار هست تو به اين دنياي خاكي پا بزاري ...

دلم براي رضا خيلي تنگ شده انشا الله تا يه ساعت ديگه ميرسه ... به اميد خدا

سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 | 22:5 | من و رضاي خوبم | |

سلام

الان تبريز هستم ... هواش گرفته و ابري هست ... راستش ما داريم سه نفر ميشيم ... خبري هستش كه فعلا مامان و عمه رو شوك زده كرده .نميدونم خوشحالن يا ناراحت ؟ نميدونم فعلا قسمت خدا بوده و هيچي نميشه گفت ... ديروز خونه عمه بوديم با مريم ... به عمه ميگم توي سالگرد ازدواجمون دو نفر نيستيم تا اون زمان سه نفر ميشيم ... خنده دار هست نه ؟ 

البته از قديم و نديم گفتند به هركي شماتت كني سرت مياد ... من از بس به ژاله خنديدم كه دو ماه بعد ازدواجش حامله شده بود كه سر خودم هم اومد . خدا رو شاكر هستم كه مارو لايق پدر و مادري دونسته ولي خب كمي زود بود ... بگذريم

پنجشنبه هفته پيش رفتم سونوگرافي و گفت كه اوايل 8 هفتگي اش هست ... مريم خنديد و من خنديدم و عمه خنديد و مامان نگران شد ... مامان ، مامان بزرگ شد و مري ، خاله شد و عمه ، عمه بزرگ و من به فكر رفتم ...

نميدونم هرچي قسمت خدا هست انشا الله خير هست ... همين ... الهي امين

رضا قراره واسه عاشورا و تاسوعا بياد ... رضا ميگه بهت نمياد مامان بشي و من ميخندم و ميگم به تو عوضش مياد بابا بشي ...

فعلا شكر خدا ويار ندارم و همين شكر داره زياد ...

نزديك 10 روزي ميشه اومدم تبريز و خداروشكر خوب گذشته ... مامان جون با دايي حبيب اينا هفته پيش رفتن مشهد و جمعه هم برگشتن و شام هم مهمون خونه اونا بوديم و خوب بود ... حديث كلي بزرگ شده و كلي خوش اخلاق هست و خداروشكر اصلا گريه نميكنه ...

كارورزي ام درست شد و يكي مونده تنظيم كه اونم فردا انشا الله درست ميشه و مدركمو ميگيرم و خيالم راحت ميشه ...

راستي با اين شرايط ميتونم توي كنكور شركت كنم خنده دار هست نه ؟اره ؟

دلم براي رضا بدجوري تنگ شده ... ديروز و امروز نرفته بود دانشگاه چون تعطيل بود ... انشا الله هفته بعدم تعطيل ميشه الهي امين

راستي اسممون براي مشهد در مياد ؟ يعني ميشه سه تايي بريم مشهد ؟ واي چقده ناز ميشه ؟

توي اين چند روزه كه خبردار شديم با مري كلي لباس ناز و خوشكل خريديم ... لباس ني ني ... از هر رنگي خريديم ... مري ميگه جنسيت بچه فرق ميكنه توي خريد لباس و وسائل ولي من ميگم هيچ فرقي نميكنه ... بچه ، بچه هست و قرمز و ابي و سبز و سفيد ، هم به دختر مياد هم به پسر ...

یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 | 16:48 | من و رضاي خوبم | |

به نام خدا

سلام ... وای چقدر حالم بده ... به شدت حالت تهوع دارم و احساس میکنم سرم 200 کیلو شده ... متنفرم از این حس ... وای چی میشد به زودی برگردم تبریز ... کاش لحظه ای میشد که رسیده ام تبریز ...

حالم بده نزدیک یک هفته هستش که یه وعده غذای درست و حسابی نخوردم .احساس میکنم دارم میترکم از این شهر و ادماش بدم میاد ... از اینکه نمیتونم برم بیرون و تفریحی ندارم بدم میاد از همه و همه بدم میاد ... خدایا خودت کمک کن سرم داره میترکه

چهارشنبه دهم آذر 1389 | 18:20 | من و رضاي خوبم | |

به نام خدا

سلام . شبها و روزها میگذره بدون هیچ تغییری و  من از اینهمه یکنواختی خسته شدم . هر روز مثل دیروز و فردا هم عین امروز . فردا مثل هفته های پش و بعد قراره رضا بره و باز من هستم و این خونه و من هستم و این خونه و خیابانهای این شهر که بوی غربت و تنهایی و دلتنگی میده کوچه هایی که شاید هفته ای یکبار هم انها را نببینم حالم داره از خونه ای که دیواراش دارن خودشون و به من تحمیل میکنن بدم میاد وای چقدر بدم میاد از روزهای شنبه و یکشنبه وای چقدر بدم میاد از این شهر ... چقدر بدم میاد که من هستم و من و من و من و من و کسی جز من دیگه نیست ....

یادمه بابا چون قرص فشار میخورد شبها قبل خواب شکلات میخورد و چند تایی هم کنار بالشش میزاشت تا وقتی بیدار میشه حالش بهم نخوره ... دیشب کنار بالشم شکلات گذاشتم چون صبحها حالت تهوع دارم ... وای چقدر احساس دلتنگی و خفگی میکنم ... دلم برای بابا تنگ شده ... چرا هر چقدر به مراسم سالش نزدیک میشیم یاد ان روز نحس می افتم . چقدر دلم میخواد در مورد اون روز با یکی حرف بزنم ... اگه من اون روز قرارمون تاخیر نمی انداختم اگر من میرفتم بیرون  اگر با علی دعوا نمیکردم اگه دعوای من و علی به دعوای مریم و علی نمی کشید اگر مراعات بابا رو میکردیم الان مامان تنها نمیشد  .. بدجوری احساس عذاب وجدان میکنم دارم خفه میشم دارم سکته میکنم از خودخواهی خودم ...

حالم داره از خودم بهم میخوره.........

متنفرم ازت متنفر

مبدونی عوضی چی دارم بهت میگم

برو گمشو همه چی تقصیر تو هستش

خاک بر سرت ...

کاش بمیری   ازت متنفرم

چی میشد این یک هفته زود بگذره ......

جمعه پنجم آذر 1389 | 23:20 | من و رضاي خوبم | |

به نام خدا

سلام.دیروز مهونی مون بود خداروشکر خوب تموم شداز دست پختم خوششون اومد .الویه و کشک بادمجان و سوپ خامه و زرشک پلو و سالاد فصل و سالاد کلم درست کرده بودم بغیر برنج همه چی رو خودم اماده کرده بودم خداروشکر سوپ خوشمزه شده بود الهی شکر ... همه اومده بودن نزدیک ۲۲-۲۳ نفر شده بودیم ... همین که همه چیز خورده شد یعنی اینکه همه چیز عالی و خوب بود ... از دست پختم تعریف کردن حالا نمیدونم جدی یا شوخی ؟؟؟؟

انشا الله هفته بعد میخوام برم تبریز وای چقده دلم برای مامی و مری جونم تنگیده الهی الهی خودت بهم کمک کن . رضا صبح بیدار شد و با باباش رفت بیرون و من تنهایی صبحانه خوردم و حوصله ام سر رفت و اومدم تا کمی دلتنگی هامو بنویسم .باز فردا رضا میره .... و باز حس تنهایی و کسلی

من چه کنم، وقتی تو نیستی

در کجای این دشت، پهن کنم سفره دلم را

در آغوش کدام نسیم، رها سازم اشک دلتنگیم را

و بر چمنزارکدام نگاه، بدوزم چشم عاشقم را

من چه کنم

وقتی تو نیستی

جمعه پنجم آذر 1389 | 11:30 | من و رضاي خوبم | |

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم 
ولی دل به پاییز نسپرده ایم 
چو گلدان خالی لب پنجره 
پر از خاطرات ترک خورده ایم 
اگر داغ دل بود ما دیده ایم 
اگر خون دل بود ما خورده ایم 
اگر دل دلیل است آورده ایم 
اگر داغ شرط است ما برده ایم 
اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم 
اگر خنجر دوستان,گرده ایم 
گواهی بخواهید؛اینک گواه 
همین زخم هایی که نشمرده ایم 
دلی سربلند و سری سر به زیر 
از این دست عمری به سر برده ایم
 

 

داشتم یکی از سی دی های قدیمی رو نگاه میکردم یهویی عکس بابا رو دیدم که توی کارخونه ازش عکس گرفتند وای چقدر دلم برای بابا تنگ شده چقدر احساس دلتنگی میکنم احساس خفگی میکنم احساس تنهایی ... من بابا رو میخوام

کمتر از ۳هفته دیگه مراسم سالگرد بابا هستش چقدر باورش سخته که بابا دوساله نیستش و من هنوز گذر زمان رو باور ندارم چقدر دلم براش تنگ شده چقدر دلم میخواد الان بودش چقدر دلم برای دخترم صداکردنهاش تنگ شده ... کم مونده تا دوسال بشه که بابا پرواز کرد ...

یکشنبه سی ام آبان 1389 | 16:47 | من و رضاي خوبم | |

به نام خدا

سلام . امروز هم یه روز خدا بود که تموم شد البته تموم نشده در حال تموم شدن هست ...

نیم ساعت پیش خبری شنیدم که برای من جای بسی ناراحتی و تعجب داشت . نوه عمه رضا یعنی خواهر افسانه که ۱۴ سالش هست شوهرش دادن و اونم به یک روستایی . الان هم بله و برونش هست ... چقدر برای من ناراحت کننده هست و چقدر مسخره و خنده اور ...  

از وقتی اومدم اینجا از این خبرا زیاد شنیدم و خیلی هم ناراحت شدم یعنی یک دختر ۱۴ -۱۳ ساله در مورد زندگی کردن چی میدونه ؟ والله من که ۲۳-۲۴ سالم هست فعلا نتونستم با چاله و چوله های زندگی اخت بشم و جاده ناهموار زندگی رو صاف کنم .

بگذریم باز رضا فردا راهی قم هستش و باز من دوروز تنهام . دفترچه های کارشناسی اومده و قراره فردا ثبت نام کنم . یعنی میشه ادامه بدم یا نه ؟ ایا بچه ای که داره رشد میکنه میزاره من به چیزایی که میخام برسم یا نه ؟ ایا قراره زندگی سخت تر از این بشه یا نه؟ چقدر سوال دارم ذهنم ای کاش سال بعد این موقع بود ... اگر سال بعد این موقع باشه و باز اگر خدا بخواد دختر یا پسر من و رضا احتمالا ۵ یا ۴ ماهه هستش ... وای چقدر ناز

چقده دلم برای مامی و مری تنگیده ... انشا الله دو هفته بعد این موقع احتمالا در راه تبریز هستم علی پریروز واسمون وسائل فرستاده بود قرابیه و باقلوا و گردو و مغز اجیل و .... دستش درد نکنه خیلی خوشحالم کرد ... انشا الله همیشه شاد باشه و الهی قربون ناصر و مری و مامی هم بشم چقده دوستشون دارم ...

 

جمعه بیست و هشتم آبان 1389 | 20:42 | من و رضاي خوبم | |

به نام نامی خدا

سلام ... امروز روز عرفه بود و امسال قسمت نشد برم مهدیه تبریز و روزه باشم ... یادم هست سال ۸۷ برای بار اول رفتم مهدیه تبریز همراه زهرا و المیرا . اون سال پریود بودم و روزه نتونستم بگیرم . اون سال هنوز بابا بینمون بود ...

سال ۸۸ بازم همراه المیرا و زهرا رفتم مهدیه .پارسال روزه بودم ولی دیگه بابا بینمون نبود

امسال نه روزه بودم نه بابا هست ... چقدر احساس دلتنگی میکنم . فردا عید قربان هست .چند روزی هست عجیب دلتنگم ...

بگذریم ...

بعدروز یکشنبه که دعوای مفصلی باهم کردیم و کار تا طلاق گرفتن و... کشید و دیروز نشستیم وباهم حرف زدیم و تا حدودی مشکلات رفع شد و قرار شد گاهی رضا کوتاه بیاد و گاهی من . قرار شد برای بچه مون زندگی پرعشق و دوست داشتن هدیه کنیم نه زندگی ای با دعوا و نفرت و کینه و.... 

 و اما مسئله دعوا چی بود ... یکشنبه مامان و ابجی های رضا اومدن بالا از ساعت ۷ و منم شامو حاضر کرده بودم تا بعد دو روز نبودن رضا باهم یه شام عشقولانه داشته باشیم ولی زهی خیال باطل .  رضا ساعت ۳۰/۹ رسید خونه و از اونجایی که اونها شام خورده بودن من هم نمیتونستم شام بیارم ما بخوریم و شش تا چشم ما رو نگاه کنن برای همین منتظر شدم اونها برن بعد شام بیارم ... جالبی کار این بود که هی مامانش دروغکی میگفت پاشید بریم اینها شام بخورن بعد بازم نشسته بودن ... هیچی دیگه نزدیکای ۳۰/۱۰ بود تشریفاتشون و بردن و رضا هم رفت توی اتاق خودش .۱۰ دقیقه ای صبر کردن دیدم نیومد رفتم پیشش گفت : چرا شامو نیاوردی و ال و بل و.... منم کلی بهم برخورده بود .. چون مامانش اینا دو هفته پیش هم همینکار رو کردن و باعث دعوای من و رضا شدن ... منم دلم شکست که تو همیشه طرف خانواده ات و میگیری و.... یک دعوای مفصل کردیم و من گفتم با این شرایط زندگی نمیشه که هر بار به خاطر خانواده ات با من دعوا کنی و اگه بچه ای نبود ازت طلاق میگرفتم و... 

خانواده شوهر نوشت * راست میگن اگر با مادرشوهر و خواهر شوهر توی یک ساختمان زندگی کنی زندگیت پر دعوا میشه

کنکور نوشت* دفترچه های کنکور جامع اومده میخوام بخرم و کارشناسی شرکت کنم در هم اومدم میرم

تبریز نوشت *علی قرار بود امروز برام وسائل بفرسته شیرینی و اجیل . اخه شیرینی و اجیل تبریز حرف نداره

دلتنگ نوشت * دلم برای مری و مامی تنگیده زیاد ...

حرف اخر * امشب شام پایین هستیم ساعت ۶ رفتم پایین کسی نبود اومدم بالا فعلا

سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 | 18:22 | من و رضاي خوبم | |

به نام خدا

سلام . امروز هم یه روز خدا هستش و قراره شب رضا برگرده انشا الله . دلم بدجوری براش تنگیده ... دیشب اصلا خوب نخوابیدم و خواب ترسناک دیدم و دلم میخواست رضا بود و بغلم میکرد ... شبهایی که رضا میره قم من هم خواب درست و حسابی ندارم ...

از ۱۲ ابان ماه که قرار بود پ... بشم و نشدم شک کردم به اینکه شاید حامله شدم ... قراره فردا با رضا برم دکتر و ازمایش تا ببینیم جواب چی میشه . هرچند جواب بی بی چک مثبت شده ولی باید برم ازمایش تا مطمئن بشم ...

نمیدونم از اینکه جواب مثبت بشه خوشحال بشم یا اگر منفی بشه ... !!! مامان و عمه میگن انشا الله که فعلا حامله نمیشی !!! چون زوده ... من خودم هم همین عقیده رو دارم ولی خب باید دید خواست خدا چی هست !!! خدا بخیر بگذرونه ...

دلم برای کارهای رضا تنگ شده و بخصوص خنده هاش ... انشا الله امشب به سلامتی بیاد ... بهش گفتن کتاب ریحانه بهشتی رو تونست بخر ...

حوصله نوشتن ندارم نمیدوم چرا اینقدر بی حوصله شدم ... اه از این شهر خوشم نمیاد یعنی متنفرم ... دلم مامی و مری و تبریز و ... میخواد ... انشا الله برای اول محرم میخوام برم تبریز ...

یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 | 11:58 | من و رضاي خوبم | |

دلم کوه می خواهد

که بالای آن هرچه بلند تر فریاد بزنم

نه که کسی بشنود!

که خالی شوم

از این درد خالی شوم

دردی که لحظه لحظه ی زندگانی ام را به حسرت تبدیل می کند............

شنبه بیست و دوم آبان 1389 | 20:29 | من و رضاي خوبم | |

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!

                         

رضا اس زده : عزيزم من براي ديدنت لحظه شماري ميكنم به شرطي كه ناراحتم نكني

و من چقدر دلم براي موندن در خانه پدري و شهر و ديار خودم تاپ و توپ ميكنه ولي بايد برگشت

امروز صبح زهرا رو ديدم و تا ظهر باهم بوديم ... خوش گذشت

اون بالا هست خدايي غصه نخور

تا بعد يا علي

سه شنبه یازدهم آبان 1389 | 16:34 | من و رضاي خوبم | |

به نام خدا

سلام

امشب اخرين شبي هست كه من توي تبريز هستم و اصلا دلم نميخاد برگردم همدان . با اينكه دلم براي رضا تنگيده ولي دوست ندارم برگردم . برگردم به شهري كه جز گردو خاك چيز ديگه اي نداره به شهري كه ديواراش و هواش بوي دلتنگي و تنهايي و زنداني بودن رو داره . كاش رضا اهل تبريز بود كاش رضا مال اين شهر بود جزيي از اين شهر و ديار بود كاش رضا راضي ميشد بيايم تبريز زندگي كنيم و اي كاش هاي ديگر ...

بيخيال

دلم براي رضا تنگيده و فردا بايد برگردم وسائل ام زياد شدن يه چمدون و يه ساك و پر پر ... با دو تا كوله پشتي اومدم و با دو تا چمدون برميگردم ... 5 تا رنده الماني گرفتم براي ليلا و محبوبه لباس گرفتم و براي مامان رضا تشك برقي ...

عمه امروز اومده بود و يه جعبه شيريني اورد الهي قربونش بشم چقدر مهربونه ... راستي شنبه ناهار و شام و شب خونه عمه بوديم خوش گذشت خيلي ... عليرضا رفته بود تهران و ماهم اونجا مهمون بوديم ... انشا الله هميشه لباشون شاد شاد شاد باشن ... الهي امين ...

برم ديگه فردا با زهرا قرار دارم و بايد برم دانشگاه و بعدش كاموا بگيرم و ببرم براي رضا شال ببافم ... و كتابهاي دانشگاهي مو بخرم ... فردا اين موقع توي ماشين هستم ... چقدر ناراحت ميشم وقتي به برگشتنم فك ميكنم باز همون روزهاي عادي و تنهايي و غربت و دلتنگي و زنداني به نام خانه و شهري به نام فامنين و توي خونه موندن عذابم ميده

اه شب بخير

دوشنبه دهم آبان 1389 | 23:44 | من و رضاي خوبم | |

امروز پنجشنبه و سومين روز حضور من در تبريز 

به نام خدا

سلام ، هواي تبريز عاليه و ديروز كلي بارون باريد ... ديروز رفته بوديم خونه زن عمو و زكيه و كلي خنديديم ... خداروشكر خوش گذشت ... ديروز رفتم دانشگاه و متاسفانه كارام قاطي و پاطي شده و توي تنظيم خانواده استاد 7 داده و مجبورم دوباره معرفي به استاد بگيرم و بعدش ببينم چيكار ميتونم بكنم ... شهين زلالي عوض شده و جاش يه استاد ديگه اومده كه گفت هفته ديگه چهارشنبه بيا  امتحان بده ولي من ميخوام دوشنبه برگردم همدان و شايد نتونم برم و اگه نرم ميمونه براي اذر ماه ... و اينطوري ميشه كه بنده اسير اين يه نمره نشدم لعنت به درس تنظيم خانواده كه يه ذره هم ارزش نداره .. جالبيش اين هستش كه چند روز پيش وزارت علوم درس تنظيم خانواده رو حذف كرده و من نميدونم چرا بايد اين درس مزخرف و امتحان بدم ... اه لعنت به اين شانس ...

بگذريم ... شنبه قراره بريم خونه عمه اينا ... منم يه ذره خريد دارم كه ميخوام از اينجا بخرم اخه ارزونتر هستش

دلم واسه رضا بدجوري تنگيده ... رضا هم پس فردا راهي قم ميشه الهي فداش بشم وقتي از قم برميگرده كسي نيست بوسش كنه و باهاش شام بخوره و بغلش كنه ...

دوست دارم رضا جونم ...

توي چند وقت گذشته خيلي متوجه اخلاقم نبودم ولي جدا خراب شده بود اخلاقم بايد مواظب رفتارم باشم ... به اميد خدا



پنجشنبه ششم آبان 1389 | 12:51 | من و رضاي خوبم | |

اينجا تبريز هست و خونه پدري و اول و اخر من ....

سلام بلاخره علي پريشب رسيد همدان و رفت كاراش ديروز كرد و ديروز عصر هم راهي تبريز شديم و نصف شب ساعت 4 رسيديم خداروشكر همه چي خوبه و من كلي خوشحالم كه اومدم تبريز و كلي ذوقيدم ... از ديشب كه رسيديم داشت بارون مي باريد و تازه تازه تموم شده و الانم داريم حاضر بشيم بريم خونه مامان جون و احتمالا خاله سعيده هم اونجاست ... يه چيزي جالبه اونم اينكه ادم وقتي توي تبريز هست شايد ماهها همديگر رو نبينه مثل الان كه مريم همزمان با من يك ماه پيش خاله سعيده رو ديده و الان هم كه من اومدم همراه با من تجديد ديدار ميكنه اين يعني كه دوري راه باعث دلتنگي ميشه ....

راستي سميرا نامزد حميد هم جمعه اومده تبريز و شنبه هم حامد رفته مشگين شهر براي خدمت ...

با رضا نحرفيدم فعلا  . جاي رضا بدجوري خاليه انشا الله اين دفعه اونم بياد به اميد خدا... هواي تبريز سرد هست و درست مثل پاييزهاي 23 سالي كه اينجا بودم... اخه از بس توي همدان گرد و خاك ديدم دلم براي هواي تبريز هم تنگيده بود ... بايد يه روزي هم برم زهرا توپول و الميرا رو ببينم ... يه روز هم براي دانشگاه برم و يه روز هم براي كارهاي گواهينامه ام ... به اميد خدا ببينيم چي ميشه

فعلا برم تا بعد يا علي

سه شنبه چهارم آبان 1389 | 16:0 | من و رضاي خوبم | |

به نام خدا

سلام . امروز اخرین روز هفته هستش و دو روز دیگه باید بازم رضا بره وای که چقدر از روزهای شنبه بدم میاد  بیخیال

دیشب یاد بابا افتاده بودم نمیدونم چرا بعضی خاطرات اذیتم میکنن !!! میترسم میترسم یه روزی هم همینطوری مامان و از دست بدم وای که چقدر دلم خون میشه از دوری مامان وای که چقدر دلم واسشون تنگ شده ... بله خود کرده را تدبیری نیست و خودم خواستم و باید تا اخرش هم بمونم ...

بگذریم دیشب یاد مغازه جعفر اقا دوست بابا افتادم که یه مغازه کوچیک خوراکی و قاقا فروشی داشت و بابا بیشتر وقتها من و می برد مغازه اش تا هر چی دوست دارم بردارم و یادش بخیر که چقدر قاقا می خریدیم و با مریم نوش جان می کردیم ...

یاد عصر های تابستون افتادم که توی حیاط روی تخت می نشتیم و عصرانه میخوردیم

یاد عیدی گرفتن ها و یاد خنده ها و یاد دعواها و یاد هزاران خاطره دیگه که یاد اوریش بغض گلومو فشار میده ...

دیشب از اینکه کنار رضا بودم احساس ارامش کردم از اینکه هستش و من پیشش هستم از اینکه با گرمی وجودش و صدای نفسهاش خوابم میبره و با هر بار بیدار شدنش منم بیدار میشم و من چقدر از اینکه هستش اروم هستم ... ولی با این حال دلم برای مامان تنگ شده دلم برای مری و علی و ناصر تنگ شده دلم برای حیاطمون که وقتی پاییز میشه پر برگهای زرد میشه تنگ شده عجب احساس دلتنگی شدیدی میکنم ...

پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 | 12:5 | من و رضاي خوبم | |

www . night Skin . ir